کش و قوس
An die Liebe meines lebens

این شعر ترجمه ای از یه شعر آلمانیه با عنوان <عشق زندگی من>که تقدیمش می کنم به عشق زندگی من!

هر روز و هر شب

من باید به تو فکر کنم

 تو رفته ای برای من

 نه از روح و جسم من

من می خواهم هرکاری انجام بدهم

 که ما باهم خوشبخت بشویم

همه احساسات تو بایستی برای من باشد

آیا تو واقعا شیفته من هستی ؟

هر روز بیشتر متوجه می شوم

من بدون تو نمی توانم زندگی کنم

تنها توهستی

با من برای همیشه

ما باهم خواهیم بود

لطفا به خاطر من برگرد

من عاشق تو هستم

برای همه چیز عزیزم

من به تو احتیاج دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦ - عابد

بوی بهار

همه جا دارن از بهار می گن

همه وبلاگ ها هم بهاری شده

ولی

ولی من هنوز سرما خوردگیم خوب نشده

و هنوز یخ هام آب نشده

برای همین هم این عکس رو که چند وقت پیش از ارتفاعات تهران گرفتم می زارم تا نشون بدم هنوز بهار به وبلاگ من نیومده!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - عابد

یه جمعه ی خوب

  

امروز صبح ساعت ۴:۱۵ دقیقه از خواب بیدار شدم

چون قرار بود بعد از چند هفته بریم کوه

من همیشه می رم دارآباد، چون اون جا رو خیلی دوست دارم ولی

این هفته رفتیم توچال

به ایستگاه پنجم که رسیدیم کولاک شد و مجبور شدیم با تله کابین برگردیم پایین

ولی باز هم خیلی عالی بود

فقط حیف که سرما خوردگیم بد تر شد!!!

فکر کنم فردا رو مجبور بشم خونه استراحت کنم - خدا کنه که اینطوری نشه-

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - عابد

که سرما سخت سوزان است ....

شما فکر می کنید این کلاغ تنها توی این هوای سرد و برفی داره به چی فکر می کنه؟!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - عابد

زمستان تهران

سه شنبه ۱۸ دی ماه - پارک نیاوران     پاکی آوردی ای امید سپید....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦ - عابد

آرميتا

این دختر کوچولو آرمیتا است

دیروز همه وقتم صرف عکس گرفتن از آرمیتا و چاپ اون ها شد!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ - عابد

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

                     سرها در گریبان‌ست.

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان‌ست.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان‌ست.

 

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستانِ دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست… آی..

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.

منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان‌ست.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.  

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان‌ست.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه‌توی مرگ‌اندوه، پنهان‌ست.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان‌ست.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور‌آجین،  

 زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

  زمستان‌ست.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ - عابد

برف نو

برف نو، برف نو؛

سلام

      سلام

بنشین ، خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام .

                                                شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - عابد

پاييز

تقدیم به همه دوستهای زرد و  نارنجی و قرمز خودم که                       آبی فکر می کنند!!!

عابداکبری

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦ - عابد

 

گویا دگر فسانه به پایان رسیده است
دیگر نمانده بود برایم بهانه‌ای
جنبید مشتِ مرگ و در آن خاک سردِ گور
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریکخانه‌ای

اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن نه پاسخی
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده‌ی روحی فرشته وار
کز روشنی چو پنجره‌ای از بهشت بود
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پیر
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است

چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
برخاستم زبستر تاریکی و سکوت

گویی شنیدم از نفسِ گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
باور نکرده بود
کآورده را به همره خود باد برده بود!

گویی خیال بود ، شبح بود ، سایه بود.
یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مُرد.
چشمک زد و فسرد.
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود.

ای آخرین دریچه زندان عمر من!
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ!
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم.
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه نجیب خوشنود می کنم.

من لولی ملاممتی و پیر مرده دل
تو کولی جوان و آران و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو ...

احساس می کنم که ملولی ز صحبتم ،
آن پاکی و زلالی و لبخند در تو نیست.
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی.
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،
می بینیم برابر و سر بر نمی کنی.

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود ، صفا بود هرچه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که باور نمی کنی

این سرگذشت لیلی و مجنون نبود
حتی نبود قصه‌ی یعقوب دیگری
این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود ،
یا الفتِ بهشتیِ کبک و کبوتری.

اما چه نادرست در آمد حساب من !
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ

مسموم کرد روح مرا بی صفاییت،
بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام !
من خردیِ تو دیدم و بخشایمت به مهر.
ور نیز دیده‌ای تو ، ببخشای پستی‌ام.

من ماندم و ملال و غمم ، رفته‌ای تو شاد
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
ای چشمه جوان
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است ...

مهدی اخوان ثالث

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦ - عابد